8.37 سال تمام!


همین موقعها بود ... 8 سال پیش رو میگم ... من از آرایشگاه اومدم و خونه مون پر بود - پرپر که نه! همون تعداد مهمونی که بودن!- از خانواده ی ما مامان و بابا و آرش و افشین و سیما و اشکان بودن مریم و غزاله هم اومدن ... از خانواده ی بابا مرتضی عمه زینب بود و خانواده ش ... مامانبزرگه بود و مامان مامان بزرگه... دو تا عمو بزرگات بودن با خانوادشون و مرضیه و مسعود ...
هیچکدوم فکر نمیکردن همچین سفره عقدی بندازیم - دست مریم درد نکنه:) - ... آخه قرار نبود تو خونه مراسم داشته باشیم ... گفته بودن بریم محضر ... همون محضری که مرضیه اینا عقد کرده بودن!!! حالا نمیدونم چرا اونجا؟ یعنی میخواستن بگن مرضی اینا خیلی خوشبختن و ما باید بریم اونجا تا خوشبخت شیم! خلاصه که مامان گفت بیوه که شوهر نمیدم! نمیذارم برید محضر ... از اولشم خوشش نمیومد ... خلاصه شب قبلش تصمیم گرفتیم و همه چیز یهویی شد ... لباس عروس گرفتیم ... مریم اومد سفره عقد انداخت ... ولی انقدر برادرای بابات بی معرفت بودن که یه کمک کوچولو هم نکردن و بابات حتی موهاشم کوتاه نکردن ... مسعود هم رفت عاقد رو آورد ... جالبتر از همه اینکه عاقد اونی نبود که مرضی اینا رو عقد کرده بود:)) تا میخواست بیاد تو مامانبزرگه رفت یه شال آورد انداخت رو شونه هام و کلا عکسام خراب شد! ولی با همه ی این احوالات بهترین روز و شب زندگیم بود ... حالا بعد از 8 سال تو هم بهمون اضافه شدی و خوشبختیمون تکمیل تکمیل ه:* حتی با اینکه اون عاقده عقدمون نکرد:)) خدایا شکرت بخاطر همه ی داده ها و نداده هات:*


8.37 سال تمام!
